تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

خنده های زورکی، اشکای یواشکی

دیشب یه خواب بدی دیدم. گفتم بیام بنویسمش. خواب بدی بود. نمی دونم تعبیرش چیه. خیلی اذیت شدم. متاسفم که به زبون محاوره ای می نویسم. اگرچه خودم حالم بهم می خوره دیگه از اینطور نوشتن. ولی حسش واسه این متن بیشتره.

تو یه اتاق بودیم. یعنی بودم! نه بازم بودن! نمی دونم یه چیزایی خیلی زود از ذهنم پریده. آره، آدمای زیادی بودن. تو خواب یادم بود اونا کی بودن ولی الان هیچی یادم نمی آد. یه جایی بودیم، نمی دونم کجا، شاید خونه ی بابا بزرگم که همیشه از ترس سوسکا به زور خوابم می بره. خونه شون قدیمی نیست، ولی نو هم نیست. سوسک داره مثل همه ی خونه ها. ولی یکم بیشتر. سم می زنن ولی مثل بعضی از آدما ریشه کن نمی شن. هر از گاهی دوباره می آن و ما رو کلافه می کنن!

شایدم اتاق خودم بود! چون وقتی بیدار شدم، دنبال لحافم می گشتم که بندازم روم و اذیت نشم. آره! اذیت از دست سوسکا. ولی اینبار قضیه یکم فرق می کرد. یه سری موشای چاق و چله به جای سوسکا روی قالی  اینور و اونور می رفتن. منم دقیقا رو زمین خوابیده بودم. این موشا می رفتن و می یومدن. بعد من رو زمین که خوابیده بودم نگای مردمی می کردم که دارن از بالای سرم رد می شن و می پرن به جای راه رفتن که پاشون روی موشا نره!

یه لحظه فکرشو بکن! پا بذاری یه جا، بعد یهو یه چیزه قلقلی پیشمالو زیر پات سر بخوره، بعد حس کنی ترق و توروق شنیدی و استخونای یه موشو زیر پات له کردی. یعد پاتو که ورمی داری می بینی دوباره راشو کشید رفت.

حالا این وسط سوسکا چه کاره بودن. اونا پرواز می کردن. منم سر جام خشکم زده بود و خودمو سفت نگهداشته بودم و یه زور لبخند می زدم و می گفتم: بریم خدا رو شکر کنیم! بریم خدا رو شکر کنیم. در مقابل این موشای حال به هم زن بریم خدا رو شکر کنیم که سوسکا خیلی کوچیکتر از این حرفان که بخوان اینجوری زندگی آدمو به گند بکشن. بعد دوباره لبخند می زدم و دندونام به هم می خورد از استرس و باز می گفتم: خدا رو شکر. سوسکا خیلی مهربونن! سوسکا خیلی خیلی مهربونن. بیچاره ها چقدر کوچولو بودن. طفلکا که کاری ندارن. بعد تو همبن موقعیت که اینجوری می گفتم؛ یهو مثلا یکیشون از بیخ گوشم رد می شد. من لبخند می زدم. دندونامو محکم می زدم به هم و می گفتم نه نه! شما که با من کاری ندارین سوسکای مهربون کوچولو! می دونم شما بچه های خوبی هستید. می دونم. نه سوسکا مهربونن! کاری ندارن. قهوه ای و تپل... تو دلم داشتم می مردم! وا لبخند مصنوعی زدن جقدر اذیتم می کرد. داشتم به خودم تلقین می کردم که نه نه! اینا کوچولو ان. اینا مهربونن! موشا بدن! موشا!

نه می تونستم پاشم راه برم و موش زیر پام له کنم نه می تونستم بگم حالم داره از سوسکا به هم می خوره. داشتم بالا می آوردم. داشتم خفه می شدم. الانم که دارم می نویسمش حس می کنم دارم بالا می آرم.

از خواب پریدم، یادمه هراسون داشتم دنبال یهچیزی می گشتم که بکشم روم. سوسکا رو نمی دیدم ولی استرسش داشت دیوونم می کرد. می خواستم یه چیزی بکشم رو سرم که لاا اقل سوسکایی که پرواز می کنن نخورن بهم! وای من داشتم دیوونه می شدم!:(

 

نمی دونم تعبیرش چیه! دیشب شب خوبی نبود. اصلا خوب نبود. با صدای گنجشکا که صبح زود با هم حرف می زنن خوابم برد! نمی دونم چم بود دیشب. درسم نتونستم بخونم! فقط فکر می کردم. گاهی اوقات بغض می کردم. با اینکه بلند شده بودم و هیچ سوسک موشی نبود. ولی داشتم می مردم از فکر اینکه چرا موشا  و سوسکا باید اینجوری حال آدمو از زندگی به هم بزنن! چرا دیگه تو خواب آدما هم می آن!

 

یه حرفای دیگه ام دارم... می گم اونا رو هم... می گم

 

 * دوست داشتم اون لحظه یکی بغلم می کردو بهم می گفت: بخواب عزیزم. تا من هستم موشا و سوسکا هیچ غلطی نمی تونن بکنن. نه ولی کسی نبود! حتی دیگه شکوفه ی درونم ام نبود! دیشب خیلی تنها بودم! خیلی! :(

 

 شرح شهادت حضرت باب (دانلود کنید) متن این شعر در ادامه ی مطلب

 متن زیارتنامه ی روز شهادت در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 10:7 قبل از ظهر | Thu 20 Aug 2009

درود

به زودی به روز خواهم کرد

بدرود

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 0:14 قبل از ظهر | Fri 31 Jul 2009