تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

 

نگاه به ساعتی که این پائین نشان می دهد می کنم... ناگهان به خودم می آیم. و می بینیم خیلی از این زمان گذشته. از لحظه ای که مبهوت شدم در لحظه ای که خون از دماغش آمد، از لحظه ای که افتاد، از لحظه ای که پدرش نفهمید چه شده، از لحظه ای که پدرش فهمید چه شده.... از لحظه ای که صدای داد می شنیدم. از لحظه ای که هق هق گریه ام بلند شد، از لحظه ای که پدرش داد می زد. از لحظه ای که پدرش باورش نمی شد...

وقتی به خودم می آیم می بینم دقیقه های زیادی گذشته که من ماتم برده به پنجره ای که آفتابش چشم آدم را می زند. دقیقه هایی که من با مشت گره کرده ی زیر چانه ام، انگشتهای مشت شده ام را با دندانهایم می گیرم... دقیقه هایی که دهانم باز می ماند و فکر می کنم به اینکه چه دارد می آید سر ما.

از صبح دقیقه های زیادی گذشته که من آن شکوفه ی سابق نبودم. نمی دانم با گذراندن این لحظه ها می توانم باز به همانی که بودم برگردم یا نه.

دقیقه هایی که جلوی چشمم کتک خودن پسری را می دیدم که همسن و سال خودم بود و مانند برادرم. و من جیغ می کشیدم و گریه می کردم از اینکه ۱۰ نفر افتاده اند جان کسی که اگر دستش را هم بگیری یک نفری، می توانی مهارش کنی. دیگر اینهمه باتوم کوبیدن ها برای چه؟!

دقیقه هایی که شادی قبل و غم بعدش را توی یک تصویر جا می دادم و مبهوت می ماندم از حاصل یک اشتباه کوچک که اینگونه مرم را به جان هم انداخت! لحظه هایی که مردم و پلیس دست می زدند و لحظه هایی که مردم از پلیس مشت می خوردند.

دقیقه هایی که فکر می کردم به کوبیده شدن باتوم ها به سینه ی پسر خاله ی همسایه ی بالایی. لحظه هایی که خودم ندیدم اما تعریف کبودی های سینه اش را که می کنند، شدت ضربات را خودم حس می کنم. دقیقه هایی که خیره می ماندم به عکسش روی اعلامیه ی ترحیم و بدون اینکه او را از نزدیک بشناسم دلم برایش می سوخت که اینطور به دست هر کسی افتاد، بدون اینکه بنویسند "شهید" و برای اینکه نتوانند بگویند چرا؟ و فقط بگویند: سکته کرده!

دقیقه هایی که از بالا پشت بام به کتک خودن و شیشه شکستن ها خیره می شدم. اینروزها چقدر مبهوت ماندم!

مبهوت از دیدن مغز متلاشی شده و سینه ی چاک خورده و جنین سوراخ شده که حتی توی شکم مادرش هم آسایش نداشته، از دیدن درهای شکسته خوابگاه ها، از زانو ها و کتف های زخمی و سوخته ی کسانی که همسن خودم بودند اما نخبه های کشور که این یکی را من نبودم.

خیره شدن به نقطه ای که تصور کنم هفته ی قبل همین موقع ها خیلی ها مثل خودم اینقدر متعجب بود که نمی دانست چه می گذرد دور و برش و از اینکه کمی قبل تر از یک هفته ی قبل همین موقع، مادربزرگم با چه شوری توی  ۷۵ سالگی می خواست برای اولین باز به شناسنامه اش مهر بزند و تصور خودم به اینکه از صبح هوش و حواس نداشتم و مدام می گفتم: کی می خواهیم برویم برای رای؟

اینقدر مبهوت شده ام که هیچ چیزی نمی توانم بگویم! از دیروز تا حالا حتی برای حرف زدن هم نیرو ندارم. برایم مهم نیست کی انتخاب شده و کی نشده، فقط مبهوت چهره هایی هستم که این روزها دیدم، چهره های قرمز، رنگ قرمز، رنگ سبز، چشمهای دود گرفته ای که می سوزد، یاد پیس کردن اسپری فلفل روی صورت معلمم به جرم خرید کردن توی خیابان!

هنوز هم مبهوتم و محتاجم به یک لیوان آب یخ که بریزند روی سرم و بگویند بیدار شو صبح شده!

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 4:26 بعد از ظهر | Sun 21 Jun 2009

....

 

خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود


من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد


از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد:


خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها


روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب


من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد


وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان


من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود


تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »


وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد

 

 

روزهای سختی را داریم پشت سر می گذاریم... به امید روزی که صداقت و برابری انسانها را باهم دوست و رفیق کند!

روح همه ی کسانی که برای این امید جان داده اند شاد...

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 10:30 بعد از ظهر | Mon 15 Jun 2009

مجهول

ازین روزها حرفهای بسیاری دارم. هر روز می گویم بنویسم اما نمی شود

شاید فردا بنویسم... شابد هم هیچوقت.

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 11:16 قبل از ظهر | Fri 12 Jun 2009