توی یکی از حساس ترین مرحله های زندگی ام هستم. احساس می کنم تا دو ماه دیگر همه چیز معلوم است. اما من نشسته ام اینجا و دارم لحظه ها را می شمرم و هرچقدر به آخرش می رسیم دلهره ام بیشتر می شود.
اصلا دوست ندارم کارم را عوض کنم. با همه ی سختی هایش. من به آن محیط خو گرفتم. خو.
(اندر تفاوت های فرنگ و وطن 1/ اسم کوچک)
"غلامحسین" ... این اولین باری بود که اسم استادم را از زبان بزرگ و کوچیک فامیلهای از خارج برگشته شان می شنیدم. احساسی که آن لحظه از شنیدن اسم کوچک استاد با ابهت مان به من دست داد را کاملا به یاد دارم.
اصلا حس خوبی نبود. اولش که فکر کردم گوشم یک پیشوند یا پسوند را نشنیده، اما وقتی چندبار از زبان مهمان ها تکرار شد، فهمیدم درست شنیدم. دوست داشتم بروم پیش آن آدم هیفده هیجده ساله که استاد شصت ساله ی من را به اسم کوچیک صدا کرده بود و بگویم حالا خارج رفتی که رفتی، فامیل هستی که هستی، دیگر ادب و تربیت که یادت نرفته.
مسلما برای ما که سالهاست با پسوند و پیشوند هایی مثل "جناب"، "عزیز"، "گرامی"، "استاد"، "آقای بزرگوار"، "خانم محترم" ، همدیگر را شناختیم، استفاده از اسم کوچک، خیلی سنگین است. آنهم برای کسی که متولد دو نسل پیش است.
و اما جالب اینکه توی همان سالی که شنیدن اسم غلامحسین، به نظر من یک جور بی ادبی بود؛ استاد زبانمان جف ویلیامز را به اسم" جف" صدا می کردم و می ابحر را "می"، و این کاملا برای همه ی دانشجو ها جا افتاده بود. اما نه آنقدر که استاد بدیعی بشود "عطا" یا خانم اشراقی "نسرین".
زندگی فرنگی، خیلی چیز ها را ناخوداگاه عوض می کند. در دیدار با آدم های جدید، همیشه اسم کوچکشان را معرفی میکنند و تو راه دیگری نداری برای صدا زدنشان. اینطور است که رئیس شصت ساله ی کمپانی می شود سارا ، سوپروایز بخش "جرمی" و البته بیشتر مواقع همین جرمی می شود: "جی جی"
با همه ی این تفاسیر، ناخود آگاه، برای صدا زدن ایرانی هایی که اینجا می شناسم دنبال اسم فامیلیشان می گردم، یا دنبال یک پیشوند و پسوند مناسب برای اسمشان. باید سعی کنم عادتم را عوض کنم. به نظرم از پیچاندن اسم ها دور لقب های جور واجور بهتر است، اما هنوز واقعا نمی دانم که تا دیدار دوباره ی استاد، او "غلامحسین" است یا "جناب اعظمی"
این ور دنیا رو مبل لم دادی داری فکر میکنی، یهو پیاده روی جلوی خونتون میاد جلو چشمت، یهو اتاقت، یهو کتابات، یهو اوتوبوسی که باهاش میرفتی تهران واسه درس خوندن، یهو ترمینال آزادی که تو شیشه هاش خودتو میدیدی میخندیدی میگفتی "مارکوپولو وارد میشود"...
یاد راه برگشت از مدرسه، یاد واسه کنکور درس خندنا و نخوندنا میافتی، یاد یخچال خونتون، یاد صبح با مامانت خرید رفتن، یاد پارکهای شهرت، پارک کوهستان، پارک پشت خونهٔ عمّه که بهش میگفتی "پارک عمّه فرزانه"، یاد بچههای همسایه، یاد اوه ه ه ه ... همهٔ دوستات.
بعد که بغض میگیردت یاد لحظهای میافتی که در خونه سوار ماشین شدی و نگاه آخرو به پنجرهٔ اتاقت کردی...
فکر میکنم این لحظهها از یاد هیچکدوم از آدمهایی که یه روزی از سرزمین شون در اومدن نمیره، حتا اگه دوست نداشته باشن حالا حالاها برگردن
+ behnevis am ba een farsi kardanesh! joft pa ,,de to neveshte ham ba in ghalat emlaeeyash!
روزها اینجا خیلی سریع میگذرند ، سریع تراز اون چیزی که آدم فکرش رو بکنه . کم کم میشه چهار ماه از اومدن من به اینور دنیا، واقعا هم اینور دنیاست، خیلی دوره خیلی دور، از اتاقم، از خونمون، از پارک کوهستان از دانشگاه راضی، از همهٔ اینها خیلی خیلی دوره، ولی گاهی اوقات سر صبح تو هوای ابریه پاییزی وقتی برای کلاس زبان بیدار میشم، بوی طاقبستان میزنه به دماغم، وقتی میرم دانشگاه، وقتی توی رهرش راه میرم بی دانشگاه راضی میرسه به مشامم،
دم غروبا، همهٔ اینا منو یاد ایران میندازه. به هیچوجه فکر نمیکردم یه روزی اگه یاد ایران بیفتم ینقدر دلتنگ بشم، فکر میکردم میرمو پشت سرم هم نگاه نمیکنم اما این روزا خاطرات ایران تو خوابام دست بردار نیستن، خواب میبینم برگشتم، شاید از وقتی رسیدم به آمریکا ده دفعه خواب دیدم که برگشتم، پیش خانوادمم، پیش دوستامم،
روزا دارن خیلی سریع میگذرن و خیلی خوب، اگرچه یه مدت روحیمو بد بخت بودم، و این اتفاق واسه هر مهاجری میافته، نمیدونم واسه من شدیدتر بود یا مال بقیه شدیدتر اما میدونم خیلی اذیت شدم، خیلی، هر روز گریه، هر شب ترس، نگرانی، استرس.
تو این مدت خیلی اتفاقا واسم افتاد، ولی سعی کردم با تمام وجود نظرم زمان بگذره و من جا بمونم، با زمان جلو رفتم، تمام تلاشمو میکنم که ادامهٔ راه رو هم همینجوری برم جلو
harfhayee tooye delam mimanado delam neveshtan mikhahad
in kharab shode fonte farsi nadarado man engar shire zakhmi ee shodam ke faghat dellam neveshtan mikhahado neveshtan mitavanad ghooresh hayam raa sabt konad,
roozgare gharibist nazanin
حدود دو روز است که مشغول پیدا کردن کار هستم. به جاهای مختلف ایمیل داده ام و منتظرم تا اگر امکانش باشد در اولین فرصت مشغول بشوم. روزهایی خوبی می گذرد اگرچه گاهی اوقات از کوره در می رم و بعد که فکر می کنم احساس می کنم این اصلا برای رابطه ی ما خوب نیست.
خوب پیش می رود اگر دستی دستی خودم همه جیز را خراب نکنم.
خانه ی پدربزرگ
برایش آواز خواندم. از دوش دوش شروع کردم و به از نوک مژگان تمام کردم. به سوی تو هم خواندم و پدر بزرگ را به گریه انداختم.
چه خاطراتی توی آن خانه داشتیم. دلم برای نیمرو های خانه ی پدر بزرگ تنگ شده. دلم برای درخت انگور و انجیر توی حیاطشان تنگ شده. دلم برای ماشین شستن، توی ماشین نشستن، از ترس توی دستشویی حیاط رفتن تنگ شده. ترس از سوسک های حیاط داخل خانه.
خانه ی پدربزرگ جای لحظه لحظه خاطرات تلخ و شیرین کودکی و نوجوانی ما بود. دلم برای همه ی آن روزها تنگ شده.
این بار دومی که پدربزرگم موقع حرف زدن با من از پشت تلفن به گریه می افتاد. گریه ی یک پیرمرد نود ساله برای صدای نوه اش که حتی از او خداحافظی نکرد. کاش می دانست من برای همیشه آمدم. کاش می گفتم که مسافرتم به ترکیه برگشتن ندارد. جاده ی یک طرفه است. دل گفتن نداشتم. نه به او نه به هیچ کس.
از فیلم بازی کردن متنفر شده ام. ترجیح می دهم خودم باشم. آن چیزی که واقعا توی ذهن و دلم می گذرد. قبلا هم همینطور بودم. هیچ کس تا به دلم نبود، دوست نداشتم. اما الان وضع فرق کرده. خیلی فرق کرده و من یک آمریکایی به تمام معنا شدم که نمی توانم به هیچ وجهی آن چیزی که هستم را پنهان کنم.
احتمالا با ایراندخت برای همیشه خداحافظی کنم. برنامه های دیگری برای زندگی ام دارم. می نویسم اما جای دیگر.
رفتم زیر دوش و یک لحظه آب یخ را باز کردم و هق هق زدم. از این همه کمبودی که برای ما بود. دیگر برایم هیچ چیز مهم نیست. خسته ام و پر از انرژی. می خوام به محض اینکه پایم رسید آنور آب، همان شب همه چیز و همه ی برنامه های زندگی ام را مشخص کنم.
چقدر دلم برای ایران تنگ شد یک هویی. دلم برای نگاه ساکت و غمگین زن همسایه تنگ شده. برای درد دل کردن با سارا. برای حرف های در گوشی من و لادن.
امشب زیر دوش آب سرد که گریه ام مثل الان بند نمی آمد، خیالم راحت بود. من رسالتم را انجام دادم. همه چیز انگیزه بود که دادم و رفتم. گاهی اوقات دوست دارم این رفتن ها را. درد بعد از رفتن سخت است اما خوب به آدم ها می آموزد که روی پای خودشان باشند.
حالم بد شده از این زندگی لجنی که توی ایران داشتیم. خوبش برای دیگران بود و بدش برای من و امثال من.
خدا را شکر که خودم را کشیدم بالا و بیشتر از این آن تو، دست و پا نزدم که از آنی که بود، بیشتر غرق بشوم.
اصلا خوابم نمی آید. احساس می کنم نیازی ندارم بخوابم و دوست دارم فقط و فقط منتظر مهمانهایم باشم. دلم برایشان تنگ شده و بی صبرانه منتظر دیدنشان هستم. انگشت اشاره ی دست راستم رعشه گرفته. دقیقا نمی دانم برای جه، اما روی کی بورد تاوقتی هست که آرام است. تا می گیرمش بالا تکان تکانهای محسوسی می خورد.
دارم فکر می کنم به کارهای باقی مانده. دلم نمی خواهد بخوابم. امشب برای اولین بار آرزو کردم کاش به جای این مبل های مستعمل و قالی پر از کرک یک خانه ی نو با وسایل نو داشتم.
کم کم باید بروم چزاغها را خاموش کنم و بخوابم. امشب تمام کارهای خانه را من کردم. همخانه داشت فیلم هندی می دید و من توی مهمانخانه جلوی تلوزیون دست و بال می زدم و اینور و آنور می رفتم. به عشق مهمان هایی که فردا کله ی سحر می رسند حاضرم تا صبح بیدار باشم.
باورم نمی شد به این زودی بشوم یک خانوم خانه دار. البته امریکا وضع فرق می کند و اصولا این خاله بازی ها را کسی ندارد. خوشحالم که به زودی می روم کشوری که همیشه احساس می کردم برای آنجا ساخته شدم.
ادامه مطلب

