تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

فالگیر

سیب قرمزی از توی ظرف میوه ی روی میز بر می دارم و دقیقا می آیم و پهن می شوم روی زمین آنجائیکه لوله ی شوفاژ رد شده و زمین گرم گرم است. در حین آمدن توی وبلاگ، سیبم را گاز می زنم و پوکی سیب قرمز را حس می کنم. احساس خواب آلودگی دارم. از خواب که بیدار شدم حس کردم که در معرض سرماخوردگی هستم. سریع و السیر پریدم و دو تا از آن قرص هایی که دفعه ی پیش هم از آنفولانزایم پیشگیری کرده بود دادم بالا.

قرص هایی که دکتر گفته بود خواب آورند و در طول روز سعی کن نخوری. البته دکتر در مورد یک دانه از این قرص ها اینطور گفته بود. من هم خودم را توجیه کردم که اگر یک دانه بخوری آنطوری می شود. در مورد دو تا قرص مصداق پیدا نمی کند!

درس های این دانشگاه و آن دانشگاه و آکادمی همه به هم ریخته و من هاج و واج نمی دانم کدام را کی انجام بدهم.

بعد شبها و قبل از خواب یا هر موقع فکر کردنم بیاید مثل الان، می گردم دنبال مردی که موهایش جو گندمی است. مرد میانسال با موهای جو گندمی. بعد دقیقا جمله های سیما دختر همسایه را توی ذهنم می آورم:

نیت کرده بودم واسه ادامه تحصیل.البته به آن صورت اعتقاد ندارم مخصوصا اینکه مال دختر همسایه باشد، ولی برای سرگرمی و برای اینکه بی کار نباشیم : سنگ مفت گنجشک مفت!

-یه مرد میانسال با موهای جو گندمی هست تو فالت...

من هم همان لحظه فکر می کنم به مرد های میانسالی که می شناسم...

-اون تو رو به پیشرفت می رسونه و کمکت می کنه که راه ها باز بشن و...

تک تک مردایی که می شناسم رو توی ذهنم می آرم.توی استاد هایم دنبال مرد مو جو گندمی می گردم. بازهم گوش می دم به حرفاش

-نسبت نسبی باهات داره...

همه ی مردایی که توی ذهنم بود را پاک می کنم و به مرد مو گندمی توی فامیل فکر می کنم. توی فامیل دنبال مرد مو گندمی می گردم...

توی فامیل مرد مو گندمی هست اما مطمئنم اینکاره نیستن! اگر هم باشند خودشان دختر دارند که کمکش کنند.

دوباره از سیما می پرسم:

مطمئنی نسبتش نسبیه؟

-آره. فلان برگه ی پاستور یعنی نسبی.

بازهم می گردم... 

فرد خاصی به چشمم نمی خورد که اینطور کاری ازش بر بیاید.  بخش نسبیه قضیه را دور می کنم از ذهنم و باز می گردم دنبال مرد های مو جوگندمی توی فامیل های سببی و آشنا ها!


تا دیروز اصلا به قال اعتقاد نداشته ام ها! ولی وقتی به آدم از موفقیت هایش می گویند آدم معتقد می شود!

همچنین اینکه یک تیکه ی فالت را حذف کنی و آنطور که دلت می خواهد آنرا توضیح و تفسیر کنی!:)


یعنی کی می تونه باشه؟!


پ.ن:

به چند نفر مشکوکم:))


پ.ن:

دوستان دقت بفرمایند بنده برای ازدواج که فال نگرفته بودم! واسه ادامه تحصیل بود! احتمالا این آقاهه هم قراره سبب بشه و یه جای کارو راه بندازه که من بتونم برم اونور آب. از نظرات پیدا بود که گویا این فرد رو با کیس ازدواج یکی گرفتین! آخه دختر بیست ساله  از آدم میانسال اونم پسر نه و مرد! اونم با موهای اون رنگی! انتظار خواستگاری داره مثلا!

وا! خاک عالم! دستی دستی دارین می دینم شوهرا !


!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 11:26 قبل از ظهر | Mon 23 Nov 2009

آرزوها


این روزها خیلی توی فکر می روم. خیلی! توی این زندگی بیست و یک ساله ای که داشتم تا حالا اینطوری توی فکر نرفته بودم. شاید از این همه مشغله ای است که دارم. شاید برای این سردرگمی ای است که توی پیدا کردن راهی برای زندگی ام دارم. تحصیل یک طرف و مهمترین طرف. کار یک طرف. پول در آوردن یک طرف. زندگی یک طرف، اصلا اینکه برای هرکدام چه تصمیمی بگیرم همه ی فکر هایم را ریخته توی یک کاسه و بهم می زند!

من عاشق درس خواندنم. عاااااااشق درس خواندن. وقتی فکرش را می کنم می بینم که ما هرچه داریم، من هرچه بودم، من هرچه هستم از درس خواندن است. اگر عنصر درس خواندن توی خانواده ی ما نبود معلوم نبود الان کجا بودیم و چه کار می کردیم.

این روز ها خیلی بلند پرواز شده ام. به آرزو هایم خیلی فکر می کنم. به اینکه یک روزی برای خودم کسی بشوم. این روزها به جایزه ی صلح نوبل فکر می کنم. به اینکه می توانم یک روزی آن را تصاحب کنم. از وقتی فهمیدم که یک کسی مثل اوباما هم می تواند این جایزه را ببرد من چرا نمی توانم. وقتی اوباما به عنوان رئیس جمهور انتخاب شد خوشحال بودم ولی وقتی صلح نوبل را برد یک احساس حسادتی در من به وجود امده! همه اش با خودم می گویم اوباما چه داشته که جایزه گرفته! والله این آقای ک.روبی لیاقت بیشتری داشت. مثل شیر وایستاده جلوی ظلم حالا بماند که خیلی کاارکتر سیاسی ندارد و بیشتر به پدر مهربان می خورد تا رئیس جمهور قدر اما به هر حال لیاقت اینطور جایزه ای را هم دارد.


این روزها به این فکر می کردم که آدم مهم یعنی چه؟ به چه کسی کی گوبند آدم مهم. یک روزی برای خودم زمزمه می کردم که می توانم یک شیرین عبادی باشم که همه توی ایران می شناسندش و برنده ی یک جایزه ی خوب است. اما یک اتفاقی افتاد که من در مفهوم مهم بودن شک کردم. آنهم از روزی که برای  یکی از دختران توی کتابخانه از آرزوهایم و اینکه می توانم یک روزی یک شیرین عبادی بشوم حرف می زدم که در تائید حرفهایم گفت: شیرین عمادی... آفرن خیلی خوب است که این هدف را داری. بازیگر بود دیگر؟

بعد که دیدم یک دختر دانشجو آنقدر شیرین عبادی را می شناسد که نه می داند چه کاره است نه می داند فامیلی اس عبادی است و عمادی نیست، به مهم بودن آدمها، به هدف های خودم، به خیال پردازی هایم شک کردم.

بعد به زندگی دختران دم دست ام که نگاه می کنم حالم به هم می خورد از هرچه گوسفندی زندگی کردن، از به قرمه سبزی قانع شدن. به شوهر کردن قانع شدن. وقتی دختر های بیست ساله ی اطرافم را می بینم که زندگیشان شده رنگ زدن مو و مهمانی دادن و مهمانی گرفتن، حالم از هرچه زندگی است به هم می خورد. از اینکه آدم مگر چقدر می تواند همینطور عادی زندگی کند.

بعد که بیشتر فکر می کنم، به خودم، به زندگی ام، بعضی وقتها به این نتیجه می رسم که گوسفندی زندگی کردن هم آنچنان بد نیست. گاهی فکر می کنم اگر به خواستگار اولم جواب داده بودم الان چه زندگی متفاوتی داشتم. می توانستم غذا بپزم توی خانه. منتظر شوهرم باشم که از سر کار برگردد و با هم حرف بزنیم. شام بخوریم. بخوابیم. بیدار بشویم و همه ی این ها دوباره از اول شروع بشود. بعد گاهی اوقات هم به فکر این باشیم که کجا دعوت بشویم. کی چه کسانی را دعوت کنیم خانه مان ... و همینطور گوسفندی! مثل بچه ی آدم سرمان را بیندازیم توی زندگی و آخرش هم بچه هایی را تحویل جامعه بدهیم و بعد خودمان بمیریم. بپه ها هم هر طور دلشان می خواد زندگی کنند. نهایتش همین گوسفندی زندگی کردن است دیگر.


بعد فکر می کنم به اینکه می توانم اینطور که می خواهم زندگی کنم. درس بخوانم، همزمان کار بکنم، کمتر مهمانی بروم. برای خودم بروم نمایشگاه و همایش و کتابخانه .. صبح ها درس هایم را بخوانم. بعداز ظهر ها زود غذا بخورم و بنشینم پای اینترنت و برای خودم سرچ کنم و مقاله بخوانم و هرجا دلم می خواهد بروم. از زندگی خسته بشوم. از کار، از درس، از اینترنت کلافه بشوم و بعد از خوابیدن لذت ببرم.بعد به وقتش هم با مردی که همگام با هدف های من پیش می رود و از اینکه من آدم مهمی بشوم لذت می برد و خودش هم هی در حال پیشرفت است ازدواج کنم و به قولی بشوم زن یک آدم حسابی که عاشق زن و زندگی اش است، بعضی وقت ها که من مشغولم و مثلا وقت برای غذا پختن ندارم به نیمرو هم قانع باشد.

بعد من هر کتابی نوشتم و هر مقاله ای نوشتم و هر جایزه ای بردم، تقدیمش کنم به همسر مهربانم که یار و یاور من در تمام سختی ها بوده و از این حرفها.

بعد هی به هم عشق بورزیم و تلاش کنیم که روز به روز موفق تر بشویم. با هم زندگی هم بکنیم، مسافرت هم برویم، مهمانی هم همینطور اما مثل آدم زندگی کنیم! توی دنیا به اندازه ی کافی گوسفند هست. ما هم باشیم جزو آن دسته انسان هایی که مثل آدم زندگی می کنند و به غیر از زندگی خودشان فایده ای هم برای دیگران دارند.

بعد از یک مدتی می افتم به این فکر که این آدم ها که گوسفندی زندگی می کنند چقدر رندگی آرامی دارند. وقتی به این نتیجه می رسم که می بینم آنهایی که ابله ترند خوشبخت ترند. پدرشان، شوهرشان، پول در می آورد و این ها هم خرج می کنند.

بعد که بیشتر فکر می کنم یادم می آید که من همان آدمی بودم و هستم که از مفت خوردن و خوابیدن حالم به هم می خورد. وقتی نگاه می کنم لذت می برم از اینکه دوربینم را با پول خودم گرفتم، رکوردرم را همینظور، تمام لباس هایی که از هفده سالگی ام خریدم، لب تاپم، اسکیت هایم، سروبس طلایم. حتی خیلی از چیز هایی که در طول روز می خورم! اصلا وقتی فکر می کنم که نود درصد زندگی ام مال خودم است خیلی حس قشنگی دارم، خیلی!

از اینکه با وجود همه ی اصرار های مادرم، دلم راضی نمی شود تا وقتی خودم پول دارم قبول کنم که او برایم خرج کند خیلی لذت می برم. فکر می کنم یا بهتر است بگویم که این ژن خودکفایی را از مادرم به ارث برده ام و گاهی وقتها فکر می کنم به اینکه کاش دختر من هم این ژن را از مادر و مادر بزرگش به ارث ببرد.

هروقت که از آرزوهایم برای مادرم می گویم خیلی راحت در تائید حرفهایم می گوید که آدم همان می شود که به آن فکر می کند

زندگی این روزهایم را دوست دارم. پر از هیجان، پر از احساس های خوب. پر از میل به پیشرفت. حتی فکر کردن به آرزو هایم. به اینکه یک روزی می توانم برای خودم کسی بشوم هم دلم را خنج می دهد.

اصلا توی بیست و یک سالگی ام از اینکه فکرم، عشقم، زندگی ام، پول هایم، آرزوهایم مال خودم هستند لذت می برم... لذت!



پ.ن: این ایمیل را امروز گرفتم. دوست داشتم که بگذارم اینجا برای ایجاد انگیزه:)

تسلیم نشو

 

آن زمان که کارها رو به راه نیست، که به هر حال گاهی اینگونه خواهد بود، وقتی راهی را که به زحمت طیّ میکنی به نظر میآید سخت ناهموار است و رو به بالا، هنگامی که درآمدت سخت کاهش یافته و بدهی‏ات رو به افزایش گذاشته، و میخواهی لبخندی بزنی امّا آهی سرد از بُن جان برمی‌آید، وقتی دغدغهء خاطر سخت در تنگنایت گذاشته، اندکی بیارام، امّا تسلیم نشو.

زندگی با پیچ و تاب‏هایش، با آن همه زیر و بمهایش سخت غریب است و عجیب.  هر یک از گاهی ما میآموزد و بسیاری از ما، آنگاه که، اگر ادامه می‏دادیم، میتوانستیم پیروزی را از آن خودکنیم، راه را تغییر میدهیم.  تسلیم نشو حتّی اگر گامهایت کُند شده باشد؛ با حرکتی دیگر و تلاشی دیگر کامیابی را از آن خود خواهی کرد.

چه بسا آدم سختکوشی تسلیم شده آنگاه که میتوانست جام پیروزی را به جرعهای بر کام خویش بریزد؛ و زمانی که شب بر او چیره شد چه دیرهنگام دریافت که چه شده و جام زرّین در چند قدمی او بوده است.  کامیابی جز دیگرگون کردن شکست نیست؛ هرگز نتوانی گفت چقدر به کامیابی نزدیکی آن زمان که میپنداری چقدر دور از دسترس توست.

پس نبردت را هرگز وانگذار آن زمان که سنگین‏ترین ضربه را تحمّل کردهای؛ آن زمان که گمان کنی که از آن بدتر ممکن نیست، هرگز تسلیم نشو و استوار به راه خویش ادامه ده.

 

Don't Quit

When things go wrong, as they sometimes will,
when the road you're trudging seems all uphill,
when the funds are low and the debts are high,
and you want to smile but you have to sigh,
when care is pressing you down a bit

- rest if you must, but don't you quit.

Life is queer with its twists and turns.
As everyone of us sometimes learns.
And many a fellow turns about
when he might have won, had he stuck it out.
Don't give up though the pace seems slow
- you may succeed with another blow.

Often the struggler has given up
when he might have captured the victor's cup;
and he learned too late when the night came down,
how close he was to the golden crown.
Success is failure turned inside out
- the silver tint of the clouds of doubt,

and when you never can tell how close you are,
it may be near when it seems so far;
so stick to the fight when you're hardest hit
- it's when things seem worst, you must not quit.



!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 8:36 بعد از ظهر | Wed 18 Nov 2009

جایی تازه

بالای سرم آبی آبی است. با تکه های سفید مثل پنبه های کپل مپل. جای قشنگی است. جدید است. بوده، اما من تازه کشفش کردم. آنهم با دختر همسایه. یعنی با کل خانواده ی همسایه بالایی.

این روز ها تازه فهمیدم که توی خانه ی ما هم یک جایی هست که کار حیاط را توی آپارتمان انجام می دهد. بلی! پشت باممان که توی این بیست و یک سال بی مصرف مانده بود! فقط می دانستیم که پشت بام یک جایی است که کار سرپناه برای همسایه ی بالا را انجام می دهد. پشت بام یک جایی است که نمی گذارد باران بچکد توی خانه ی همسایه بالایی. پشت بام یک جایی است که زمستان ها یک لایه برف سپید روی زمینش می نشیند و ما نباید برویم توی آن برف ها چون ممکن است از آن بالا لیز بخوریم و از دو طبقه پرت بشویم پائین.

بالکنمان هم همینطور. یک بالکن بی مصرف که استفاده ی آن فقط برای سر زدن به ماشین یا بادمجان جلوی آفتاب گذاشتن است.

این همسایه بالایی که آمده اینجا مستاجر شده خیلی چیزها نشان ما داده. مثلا اینکه می شود توی آن بالکن ایستاد و با یک آستین حلقه ای بیرون را تماشا کرد. یا مثلا موهای خیس از حمام برگشته را شانه کرد. حتی آنجا می شود یک کار دیگر هم کرد. مثل آقای همسایه بالایی. می شود آنجا سیگار هم می شود کشید. ولی خوب این کار از پس هیچکدام از اعضای خانواده ی ما ـ که می شویم همسایه پائینی آنهاـ  بر نمی آید.

یادم می آید که مهمترین کاری که من تا به حال با آن بالکن کرده ام این بود که توی ۱۰ سالگی با س.الف ، دختری که فامیل دور می شدیم باهم، یک سطل آب با وجود ترکیباتی مثل آبلیمو و شکر و خرده های مدادهای تراشیده درست کردیم و با ملاقه روی سر عابر هایی که از آنجا رد می شدند ریختیم.

یک کار دیگر هم بود که مثلا خواهر همین س.الف توانست یک سطل بزرگ آب را روی پسری که روز قبل در خیابان متلکی پرانده بود بریزد و دل خودش را خنک بکند و ما را شرمزده. چون به هر حال آنجا خانه ی ما بود و عصری که خواهر سپیده رفت، ما ماندیم و بالکنی که مال ما بود و پسری که از آن بالکن خاطره ی بد داشت!

از موقعی که انتخابات شد فهمیدم می شود روی پشت بام یک کارهایی کرد. مثلا دست زد، سوت زد، جیغ کشید. حتی می شود صدا های همزمان مردم را شنید که آن بالا ایستاده اند. حتی مهمان هم دعوت می کردیم!

 

امروز هم با دختر های همسایه رفته بودیم روی پشت بام . راه می رفتم با یک شلوار کوتاه و یک مانتویی بسیارنازک مشکی  که از کمر به پائین مثل دامن شده. و توی باد اینطرف و آنطرف می رفت و گاهی پف می کرد. وبا موهای باز صاف و لخت که تازگی ها تا کمرم بلند شده و باد اینطرف و آنطرف می بردش. چقدر احساس خوبی داشتم وقتی با این حس و حال توی پشت بام راه می رفتم و حس می کردم همه چیز زیر پای من است. حس می کردم به کسی ربطی ندارد که چرا آنجا روسری سرم نیست.

برای اولین در عمرم بود که توی اینجایی که زندگی می کنم خودم بودم، آنچیزی که دلم می خواست و می خواهد، بودم. بدون اینکه کسی بگوید این چی است پوشیدی یا اینکه چرا شلوارت کوتاه است یا روسری ات کجاست؟ چرا آب توی تلمبه است یا چرا گوشکوب قلمبه است!

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 4:11 بعد از ظهر | Sun 11 Oct 2009

دختر همسایه

لم داده ام روی صندلی پلاستیکی کرم رنگی که روی آن نشسته ام و با نگاه های خواب آلو.د به مانیتور نگاه می کنم. نمی دانم این اشکی که توی چشمهایم جمع شده مال خمیازه هایی است که می کشم یا مال باباغوری شدن چشمهایم است از بس که پای این سیستم نشستم. شاید هم اشک شوق باشد در ادامه ی اشکهایی که این چند روزه از شوق شنیدن خبر های خوب ریخته ام.

یک آدامس را توی دهانم می گذارم و شروع می کنم به جویدن. پاهایم را هم جمع می کنم روی صندلی و چهار زانو می نشینم. یک خمیازه ی بلند می کشم . آدامسم که توی دنداندهای بالا گیر کرده بود تلپی می افتد روی زبانم و توی خمیازه ی بعدی می رود قایم می شود زیر زبان صورتی و دون دونم. خندم می گیرد به کاری که امروز کردم. ام پی تری ام را توی گوشم گذاشته بودم و توی فکر بودم و به بیرون نگاه می کردم که یکهو متوجه شدم دارم به شدت با آدمسم بادکنک می ترکانم و چرق و چوروق می کنم. یک لحظه تمام وجودم را خجالت گرفت.

الان هم دارم همان کار را می کنم. تق و پوق کردن با آدامس. موقع خمیازه کشیدن اینقدر دهانم را باز می کنم که توی دلم می گویم: خوب دیگه پاره شد! بسه! ببندش!

این روزها روزهای متفاوتی بوده برای من. یک احساس های جدید... قیافه ی جدید... البته بهتر است بگویم قیافه ی قدیم! به هر بساطی بود متوسل شدم تا ابروهایم رشد بکنند و از آن قیافه ی زنانه ای که برای خودم درست کرده بودم در بیایم. ته ابروهایم را زده بودم و احساس می کردم دیگر آن شکوفه ی درونم نیستم. روزها که با مداد می کشیدمش ولی شب ها که صورتم را می شستم از خودم می ترسیدم. تصمیم گرفتم که بگذارم در بیایند و بشوم همان دختر خانم با ابروهای کشیده!

درس ها هم که فعلا تمام شده اما چیزی که زیاد است کار ناتمام. اصلا کار هم نباشد یک کاری برای خودم درست می کنم. صبح ها از بیکاری نمی دانم چکار کنم. قبلا فیلم انگلیسی می دیدم. قرار بود که دف تمرین کنم و نقاشی بکشم اما تا دختر همسایه هست، صحبت در مورد خواستگارهایش جذاب بیشتری نسبت به همه ی کارهایی که برنامه اش را ریخته بودم دارد. اگرچه می دانم این هم از سر سیری از درس است و الا من همان بودم که از نشست و برخاست با دختر ها بدم می آمد. به نظرم آدم باید با کسایی پرش کند که به درد هم بخورند! این دختر هم بچه ی خوبی است حرفای خوبی می زند. لیسانس علوم آزمایشگاهی است. ولی خوب این روزها بیشتر از درس خواستگار هایش روی بورس هستند.

 

پ.ن

قشنگترین روزهای عمرم را سپری می کنم با جدید ترین احساس ها. با فکر کردن به درسهایی که توی این مدت گرفته ام. عاشق زندگی ام هستم. عاشق زندگی...

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 10:6 بعد از ظهر | Wed 7 Oct 2009

اوا خاک عالم!

 

اولین بار بود که برای افتادن اینطور لکه ی ننگی توی کارنامه ی مدرسه و دانشگاهم می خندیدم. نمی دانم دقیقا چه حالی دارم ولی واقعا از صمیم قلب احساس خوبی دارم! از ته دلم خنده ام گرفت و به خودم گفتم: خااااک:))

بعد هم به پیتزای آنشب فکر کردم. به خودم مدام می خندیدم و می گفتم خوب شد هم خوابیدی هم پیتزا خوردی. چقدر خوب بود که انشب از استرس همیشگی برای امتحان ها، کتفم تیر نمی کشید! اصلا حس خوبی بود. احساس می کردم که رسما قصد قربهً الی الله کردم که توی این امتحان بیفتم! البته مهمترین دلیلش هم نمره ی ۸ از ۲۵ ای بود که برای میانترم گرفته بودم. خوب چه کار کنم! تو باشی وقتی از ۱۵ روز زندگی در آنور آب برگشته باشی و ۲۴ ساعت توی این فرودگاه و آن فرودگاه علاف یا (الاف) شده باشی، توی آن ۱۵ روز هم جمعا ۱۵ ساعت هم به خور خوابیده باشی، سر جلسه بشکن می زدی؟! خوب تو هم بودی ۸ می گرفتی دیگر! 

بعد من هرچه شب امتحان زیر و رو کردم و نمره برای خودم گذاشتم دیدم نه خیر آقا آب از سرمان گذشته. این موقع بود که تصمیم گرفتم با لذت هرچه تمام تر پیتزا بخورم و شاد و خوشحال پای کتاب تا صبح چرت بزنم:)

حالا خدا را شکر که کل ترم را مشروط نمی شوم و الا این لکه ی ننگ مگر به همین راحتی ها پاک می شود؟ هنوز نمی دانم چطور به استادم نگاه کنم! نمی دانم اصلا این احساس خاص را توی زندگی اش تجربه کرده یا نه! که مثلا بخواهد یک بار عشقی اف بگیرد. کاش بداند چه حس و حال خاصی دارد!:) اینطوری می تواند به این فکر کند که من اصلا قصد بدی نداشتم. فقط خواستم یک شب هم که شده به خودم ثابت کنم این امتحان هم اینقدر ها که که می گویند سخت نیست.

ترم جدید اینطور که می گویند از ۱۵ آبان شروع می شود. ۱.۵ ماه بیکارم. البته بیکار از لحاظ درس و الا اینقدر برنامه دارم که اگر وقت کم نیاورم شانس بزرگی است!

دارم خمیازه می کشم و به خودم می گم باید یه برنامه ی خوب بچینم... همی امشب. بعد یک نگاه هم به بالشم می کنم! احتمالا امشب کلیات موضوع را باید روی کاغذ بیاورم!

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 0:27 قبل از ظهر | Wed 23 Sep 2009

 

چند دقیقه پیش اتفاقهای معمولی ای اتفاق افتاد، مثل همیشه. ولی چون من بهشان دقت کردم، تمام جزئیات را توی ذهنم جا دادم و بعد تصمیم گرفتم بیایم بنشینم بنویسمشان!

 م م... این صدای بو کشیدنم بود. بوی عطر خواهرم می آمد. دیروز تولدش بود. کادوی تولد برایش عطر آورده بودند. به خواهرم قول داده بودم که دست بهش نزنم. مثل همیشه! وقتی گفت که مال خودش است و من نباید دست زنم، خندیدم و گفتم خودم پول دارم می روم می خرم! )این هم مثل همیشه!)ولی خوب آخر مگر میشود یک چیز جدید بیاید توی خانه و آدم هوس یک پیس ناقابل را نکند! بویش الان هم دارد می آید! زده ام روی شاهرگم، با هر تاپ و توپی که می کند بویش پخش می شود توی هوا. من هم هر از گاهی بو می کنم: م م !

تلوزیون داشت یک آهنگی پخش می کرد. یک پسر خواننده ای بود که عکس دوست دخترش را پاره می کرد، بعد جمع می کرد می چسباند به هم بعد گریه می کرد، از سرش می گرفت؛ موهایش را باد می برد، به دختر فکر می کرد و ... کم کم رفتم توی فکر امتحانی که امروز دادم. به خودم گفتم: خوب شده مثل این پسر خواننده شکست عشقی نخوردی! امتحان بد دادی؟ فدای سرت!

نمی دانم چرا جدیدا اینقدر بی خیال شدم. دیشب می خواستم از ۹ شروع کنم و تا صبح بنشینم سر درس و مشقم.به آن کسی که همیشه قول می دهم ۲۰ می گیرم، قول ۲۰ گرفتن توی درس تجارتم هم داده بودم. تا الان هرچه امتحان دادم، عالی بوده. قرار بود این هم عالی باشد اما دو رو ز از قولم نگذشته بود و هنوز کفن حرفم خشک نشده بود که همه ی قول و قرار هایم را دادم دست باد! پا شدیم برای شام رفتیم بیرون! خوب بهر حال آدم که یک دانه خواهر بیشتر ندارد! می خواستم از ۹ شب شروع کنم ولی  شد از ۱۱. جدای همه ی اینها فکرم همه اش می رفت پیش خاله ی دوستم که تو بیمارستان بود. طفلک شب خوابیده صبح بلند شده سکته ی مغزی کرده! بعد هی به خودم می گفتم امتحان که چیزی نیست. اصلا صفر بگیر! تنت سالم باشه! بعد هی تو ذهنم می آوردم که توی بیمارستانم و دکترها می آیند و می روند. بعد من هم به خودم مدام می گویم کاش امتحان داشتم کاش امتحان داشتم!

دوباره سرم را می آورم توی کتاب و شروع می کنم به خواندن. نگاهی به بالشم می اندازم و خودم را خم می کنم. بعد هم می گیرمش توی بغلم و به امتحان فردا فکر می کنم. بعد یهو به بیمارستان، بعد به کارنامه، بعد به استادم که همین دیروز با شوق تلفنی حرف زدیم و من گفتم که خوانده ام و خوب می خوانم که میانترمم را جبران کنم. بعد قانون تجارت را ورق می زنم. بعد یاد حرف مامان می افتم که توی پیتزا فروشی گفت: یک صفحه هم خواندی عیب ندارد.

چشمهایم را می بندم و با حرف مامان که خیالم را راحت کرده بود، اگر صفر هم بگیرم مهم نیست! ، تصمیم می گیرم یک چرت کوچولو  بزنم. از خواب می پرم. ده دقیقه گدشته. یاد حرفی که به استادم زدم، می افتم! بعد فکر می کنم که فردا سر جلسه چه شکلی خواهم بود. بعد با خودم تکرار می کنم، خدا رو شکر سالمم! خدا رو شکر سالمم!

بعد می خندم می گوم حالا چون خدا رو شکر سالم هستی بهت جایزه می دهم. بگیر بخواب تا چند دقیقه. همین که چشمهایم را روی هم می گذارم یاد بیمارستان می افتم. بعد یاد حرف مامان، بعد به این فکر می کنم که پای برگه ی امتحانم چه بنویسم:

استاد عزیزم شرمنده ام که به این امتحانم گند زدم!

نه نه!

استاد عزیزم، از زحمات شما سپاسگزارم اما نمی دانم چه مرگم بود امشب، هرچه کردم حسش نبود!

نه!

استاد عزیزم، نمی دانم تا حالا شده که خودتان هم برای درس خواندن حس نداشته باشید؟...

نه!

استاد عزیزم، تا حالا شده که امتحان داشته باشید و خواهرتان تولدش باشد بعد خانواده به شما بگویند بیا بریم پیتزا بیرون...؟

نه!

استاد عزیزم، با توجه به اینکه امتحان میانترمم را گند زده بودم، تصمیم گرفتم این را هم خراب کنم که اصلا بگذارم برای سال بعد!...

نه!

 استاد عزیزم، از زحمات بی دریغ شما متشکرم اما چون می دانستم چه بخوانم چه نخوانم در هر صوورت شما اینقدر ریزبین هستید توی تصحیح، که قرار است صفر بگیرم به خاطر همین تزجیح دادم بروم پیتزا بخورم...

نه!

استاد عزیز، ببخشید که بد خط نوشتم، استرس داشتم متاسفانه!...

نه!

استاد عزیزم... تا حالا برای خاله ی دوستتان مشکلی پیش آمده؟ انشالا که هیچموقع پیش نیاید ولی می دانید خوب آدم نمی تواند تمرکز کند...

نه!

استاد عزیزم می دانید که من فقط توی تجارت گند می زنم و الا از سوابق و برنامه های من که خبر دارید و می دانید که چقدر کوشا هستم...!!!!

نه!

استاد عزیزم، دیروز قصد کردم که درس بخوانم، ظهر، خسته بودم روی کتاب خوابم برد. بعدش رفتم باشگاه، از آنجا هم رفتم برای خواهرم کادوی تولد گرفتم، از آنجا هم داداشم زنگ زد گفت شام بریم بیرون. بعد که آمد خانه یک پاکت داد به خواهرم که تویش ۵۰ هزار تومن بود، اصلا تا حالا واسه شما این موقعیت پیش آمده؟ خوب آدم فکرش منحرف می شود برای حسودی کردن دیگر! تمرکز نمی ماند که آدم بخواهد بگذارد روی درس و مشق، بعد هم که خوب، من هم مثل همه آدم هستم، من هم مثل شما و همه ی آدم ها شکم دارم، دوست دارم شکمم هم توی امتحانها یک حالی بکند!  من که عقلم هرچه کار می کند به خاطر این است که خوب به شکمم می رسم، هی فرمان می دهد به مغر که: ماشالا ماشالا کار کن، من هواتو دارم! و اینطور است که  شاید  عرق شرم بر چهره ام بیاید و از این که موجودی بی خاصیت هستم، توی درس تجارت، افسوس بخورم. اصلا شاید دیگر رویی نداشته باشم که توی چشمهای شما نگاه کنم! اصلا شاید امتحان آخرم را هم که دادم رفتم خودم را یک جایی گم کردم که دیگر دست هیچ بنی بشری به من نرسد، بعد یک روی با پیک پیراهن خونی ام را بفرستم در خانه تان و یک نامه  توی جیبش باشد که با خونم نوشته ام که توسط گرگها خورده شدم. شاید هم معتاد شدم. بعد هم هی بگویم، پدر درس تجارت بسوزه، من قبلا یک پا وکیل بودم!

ولی نه....

هیچکدام از اینها نه! استادم را دوست دارم. نمی دانم از روی احساس صمیمیتی که با او داشتم بود که اینطور شب امتحان به خودم، جایزه "ده دقیقه چرت" های متوالی را می دادم یا حرف مامان که گفته بود، عیب نداره!

اما در هر صورت، امروز برای اولین بار اینقدر توی عمر تحصیلی ام بی خیال بودم، اینهمه حرص زدیم چه شد؟ ایندفعه دیگر نمی خواستم همان آدم قبلی باشم که به خاطر امتحان می افتاد گریه! می خواستم امروز صبح به خودم نشان بدهم که توی لحظه ای که می توانم غرق استرس باشم، توی لحظه هایی که باید به یاد روز کارنامه گرفتن بیفتم، می توانم لبخند بزنم، دعا بخوانم برای خاله ی دوستم، هر وقت خواستم بخوابم، و بعد خدا را شکر کنم به خاطر تن سالمی که دارم، امتحان را هم صفر گرفتم، گرفتم، مگر آدم چند بار زندگی می کند که بخواهد هی حرص بخورد و پیرهن پاره کند از دست این امتحانها.

افتادن توی درس تجارت، سنگین ترین گندی است که تا به حال توی زندگی تحصیلی ام داشته ام. امیدوارم که لا اقل با دی این درس را بگذرانم و کار به اف نکشد!

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 1:9 بعد از ظهر | Mon 31 Aug 2009

کبری در دستشویی تصمیم می گیرد!

  

     بچه که بودم، دبستان که می رفتم، آدم خاصی بودم برای خودم. یک کارهایی می کردم! یکی از جذاب ترین کارهایی که در پی اش بودم که بکنم این بود که وقتی می رفتیم مهمانی، دوست داشتم وقتی می روم توی دستشویی، دنبال چیزهای خاص باشم! نه از آن چیزهای خاص! مثلا دوست داشتم بدانم خمیردندانشان چه رنگی است یا صابون مایعشان (که آن موقع تازه آمده بود) بوی چی می دهد! اولین باری که کف ریش فوم دیدم خانه ی یکی از آشناها بود. نمی دانم چرا دوست داشتم بدانم آنچیزی که جلوی آینه هست چه می تواند باشد! از کف ریش توی دستشوییشان خوشم می آمد. دوست داشتم هر بار که می رویم خانه ی این آشنایمان من بروم توی دستشویی و کمی از این فوم بزنم دف دستم بعد نوک دماغم را هم بزنم و توی آینه به خودم بخندم! بعد هم زودی بشورمش و بیایم بیرون.

    یکبار رفته بودیم خانه ی یکی دیگر از آشنا ها. یادم هست که یک عکس داشتند توی دستشویی که یک سری بچه ی لخت وایساده بودند لب پشت بام و به فضای آزاد نگاه می کردند. این عکس هم از پشت سرشان گرفته شده بود! این عکس را دوست داشتم. هر دفعه که می رفتم توی دستشوییشان می رفتم تو نخ این بچه خارجی ها. یکی درمیان سفید پوست و سیاه پوست بودند. همه هم کپل مپل!

    کنار این عکس یک بسته بود پر از صابون هایی که شکل گل داشتند. به شکل گل قالب گرفته بودند. حدود ۱۵ تایی توی این بسته بود. با رنگهای صورتی، سفید، آبی... این هم چشم من را گرفته بود. آخرش یک روز دلم را به دریا زدم و یکی از آنها را برداشتم و گذاشتم توی جیبم. موقع برگشتن به خانه از ماشین که خواستم پیاده بشوم، مامان صدایم زد. توی فکر گلی بودم که بلند کردم! مامانم گفت: این چیه زیر صندلی افتاده!؟ نگاه کردم و دیدم ای داد بی داد! صابون از جیبم در آمده بود! من و من کردم و گفتم راحله ** داده... نمی دانم مامان فهمید یا نه، ولی خیلی با اخم گفت: مطمئنی؟ گفتم اوهوم! گفت آها چون گفتم که اگه از خانه ی کسی برداشتی یادم باشه دیگه هیچ جا نبرمت! فکر می کنم مامان هم قبلا این صابون های گلی را توی دستشویی آنها دیده بود! فکر کنم به رویش نیاورد که من احساس بی اعتباری نکنم! در هر صورت آن لحظه بهترین جواب را به من داد!

    بد جوری توی فکر رفتم، صابون را توی جیبم گذاشتم! منتظر فرصتی بودم که باز برویم خانه ی همان خانم و آقا و من صابون را بگذارم سر جاش. همینطور هم شد. گذاشتم سر جایش و از آنروز توی دستشویی آنها به خودم قول دادم که بچه ی خوبی باشم و از این کار ها نکنم. همه اش از این هراس داشتم که اگر اینطور پیش بروم می شوم یک گانگستر حرفه ای! بعد هم فکر می کردم به آینده که شده ام یک انگل اجتماع که آبروی خودش و خانوه اش را برده!  اما خوشبختانه سالهاست که متعهدم به تهدی که توی دستشویی به خودم دادم!:)

** پ.ن: راحله برمایه! دوست دبستانم. نمی دانم آن موقع چطور شد که اسم این طفل معصوم آمد نوک زبانم! از طریق همین ایراندخت هم بعد از ۱۲ سال پیدایش کردم!

** پ.ن : آن موقع ها راحتی برایم خیلی مهم بود. آره، آن موقعی که زیر موهایم پر بود از گره چون همیشه ی روی موهایم را شانه هم نه! برس می کشیدم! مامان هم همیشه از این وضع ناراضی بود. بچه که بودم نصف موهای من توی حمام موقع شانه کشیدن کنده می شد!

   آن موقع ها عادت داشتم آدامسم را بگذارم بالای تخت و بخوابم. صبح با صدای قیچی مامان بیدار می شدم که داشت آدمس تخت شده روی کله ام را قیچی می کرد! همیشه برنامه همین بود. یا آدمسم توی معده ام می رفت  یا می چسپید به سرم! هیچوقت یادم نمی آید که آدمسم را دور انداخته باشم!

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 2:47 بعد از ظهر | Fri 28 Aug 2009

خنده های زورکی، اشکای یواشکی

دیشب یه خواب بدی دیدم. گفتم بیام بنویسمش. خواب بدی بود. نمی دونم تعبیرش چیه. خیلی اذیت شدم. متاسفم که به زبون محاوره ای می نویسم. اگرچه خودم حالم بهم می خوره دیگه از اینطور نوشتن. ولی حسش واسه این متن بیشتره.

تو یه اتاق بودیم. یعنی بودم! نه بازم بودن! نمی دونم یه چیزایی خیلی زود از ذهنم پریده. آره، آدمای زیادی بودن. تو خواب یادم بود اونا کی بودن ولی الان هیچی یادم نمی آد. یه جایی بودیم، نمی دونم کجا، شاید خونه ی بابا بزرگم که همیشه از ترس سوسکا به زور خوابم می بره. خونه شون قدیمی نیست، ولی نو هم نیست. سوسک داره مثل همه ی خونه ها. ولی یکم بیشتر. سم می زنن ولی مثل بعضی از آدما ریشه کن نمی شن. هر از گاهی دوباره می آن و ما رو کلافه می کنن!

شایدم اتاق خودم بود! چون وقتی بیدار شدم، دنبال لحافم می گشتم که بندازم روم و اذیت نشم. آره! اذیت از دست سوسکا. ولی اینبار قضیه یکم فرق می کرد. یه سری موشای چاق و چله به جای سوسکا روی قالی  اینور و اونور می رفتن. منم دقیقا رو زمین خوابیده بودم. این موشا می رفتن و می یومدن. بعد من رو زمین که خوابیده بودم نگای مردمی می کردم که دارن از بالای سرم رد می شن و می پرن به جای راه رفتن که پاشون روی موشا نره!

یه لحظه فکرشو بکن! پا بذاری یه جا، بعد یهو یه چیزه قلقلی پیشمالو زیر پات سر بخوره، بعد حس کنی ترق و توروق شنیدی و استخونای یه موشو زیر پات له کردی. یعد پاتو که ورمی داری می بینی دوباره راشو کشید رفت.

حالا این وسط سوسکا چه کاره بودن. اونا پرواز می کردن. منم سر جام خشکم زده بود و خودمو سفت نگهداشته بودم و یه زور لبخند می زدم و می گفتم: بریم خدا رو شکر کنیم! بریم خدا رو شکر کنیم. در مقابل این موشای حال به هم زن بریم خدا رو شکر کنیم که سوسکا خیلی کوچیکتر از این حرفان که بخوان اینجوری زندگی آدمو به گند بکشن. بعد دوباره لبخند می زدم و دندونام به هم می خورد از استرس و باز می گفتم: خدا رو شکر. سوسکا خیلی مهربونن! سوسکا خیلی خیلی مهربونن. بیچاره ها چقدر کوچولو بودن. طفلکا که کاری ندارن. بعد تو همبن موقعیت که اینجوری می گفتم؛ یهو مثلا یکیشون از بیخ گوشم رد می شد. من لبخند می زدم. دندونامو محکم می زدم به هم و می گفتم نه نه! شما که با من کاری ندارین سوسکای مهربون کوچولو! می دونم شما بچه های خوبی هستید. می دونم. نه سوسکا مهربونن! کاری ندارن. قهوه ای و تپل... تو دلم داشتم می مردم! وا لبخند مصنوعی زدن جقدر اذیتم می کرد. داشتم به خودم تلقین می کردم که نه نه! اینا کوچولو ان. اینا مهربونن! موشا بدن! موشا!

نه می تونستم پاشم راه برم و موش زیر پام له کنم نه می تونستم بگم حالم داره از سوسکا به هم می خوره. داشتم بالا می آوردم. داشتم خفه می شدم. الانم که دارم می نویسمش حس می کنم دارم بالا می آرم.

از خواب پریدم، یادمه هراسون داشتم دنبال یهچیزی می گشتم که بکشم روم. سوسکا رو نمی دیدم ولی استرسش داشت دیوونم می کرد. می خواستم یه چیزی بکشم رو سرم که لاا اقل سوسکایی که پرواز می کنن نخورن بهم! وای من داشتم دیوونه می شدم!:(

 

نمی دونم تعبیرش چیه! دیشب شب خوبی نبود. اصلا خوب نبود. با صدای گنجشکا که صبح زود با هم حرف می زنن خوابم برد! نمی دونم چم بود دیشب. درسم نتونستم بخونم! فقط فکر می کردم. گاهی اوقات بغض می کردم. با اینکه بلند شده بودم و هیچ سوسک موشی نبود. ولی داشتم می مردم از فکر اینکه چرا موشا  و سوسکا باید اینجوری حال آدمو از زندگی به هم بزنن! چرا دیگه تو خواب آدما هم می آن!

 

یه حرفای دیگه ام دارم... می گم اونا رو هم... می گم

 

 * دوست داشتم اون لحظه یکی بغلم می کردو بهم می گفت: بخواب عزیزم. تا من هستم موشا و سوسکا هیچ غلطی نمی تونن بکنن. نه ولی کسی نبود! حتی دیگه شکوفه ی درونم ام نبود! دیشب خیلی تنها بودم! خیلی! :(

 

 شرح شهادت حضرت باب (دانلود کنید) متن این شعر در ادامه ی مطلب

 متن زیارتنامه ی روز شهادت در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 10:7 قبل از ظهر | Thu 20 Aug 2009

درود

به زودی به روز خواهم کرد

بدرود

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 0:14 قبل از ظهر | Fri 31 Jul 2009

 

نگاه به ساعتی که این پائین نشان می دهد می کنم... ناگهان به خودم می آیم. و می بینیم خیلی از این زمان گذشته. از لحظه ای که مبهوت شدم در لحظه ای که خون از دماغش آمد، از لحظه ای که افتاد، از لحظه ای که پدرش نفهمید چه شده، از لحظه ای که پدرش فهمید چه شده.... از لحظه ای که صدای داد می شنیدم. از لحظه ای که هق هق گریه ام بلند شد، از لحظه ای که پدرش داد می زد. از لحظه ای که پدرش باورش نمی شد...

وقتی به خودم می آیم می بینم دقیقه های زیادی گذشته که من ماتم برده به پنجره ای که آفتابش چشم آدم را می زند. دقیقه هایی که من با مشت گره کرده ی زیر چانه ام، انگشتهای مشت شده ام را با دندانهایم می گیرم... دقیقه هایی که دهانم باز می ماند و فکر می کنم به اینکه چه دارد می آید سر ما.

از صبح دقیقه های زیادی گذشته که من آن شکوفه ی سابق نبودم. نمی دانم با گذراندن این لحظه ها می توانم باز به همانی که بودم برگردم یا نه.

دقیقه هایی که جلوی چشمم کتک خودن پسری را می دیدم که همسن و سال خودم بود و مانند برادرم. و من جیغ می کشیدم و گریه می کردم از اینکه ۱۰ نفر افتاده اند جان کسی که اگر دستش را هم بگیری یک نفری، می توانی مهارش کنی. دیگر اینهمه باتوم کوبیدن ها برای چه؟!

دقیقه هایی که شادی قبل و غم بعدش را توی یک تصویر جا می دادم و مبهوت می ماندم از حاصل یک اشتباه کوچک که اینگونه مرم را به جان هم انداخت! لحظه هایی که مردم و پلیس دست می زدند و لحظه هایی که مردم از پلیس مشت می خوردند.

دقیقه هایی که فکر می کردم به کوبیده شدن باتوم ها به سینه ی پسر خاله ی همسایه ی بالایی. لحظه هایی که خودم ندیدم اما تعریف کبودی های سینه اش را که می کنند، شدت ضربات را خودم حس می کنم. دقیقه هایی که خیره می ماندم به عکسش روی اعلامیه ی ترحیم و بدون اینکه او را از نزدیک بشناسم دلم برایش می سوخت که اینطور به دست هر کسی افتاد، بدون اینکه بنویسند "شهید" و برای اینکه نتوانند بگویند چرا؟ و فقط بگویند: سکته کرده!

دقیقه هایی که از بالا پشت بام به کتک خودن و شیشه شکستن ها خیره می شدم. اینروزها چقدر مبهوت ماندم!

مبهوت از دیدن مغز متلاشی شده و سینه ی چاک خورده و جنین سوراخ شده که حتی توی شکم مادرش هم آسایش نداشته، از دیدن درهای شکسته خوابگاه ها، از زانو ها و کتف های زخمی و سوخته ی کسانی که همسن خودم بودند اما نخبه های کشور که این یکی را من نبودم.

خیره شدن به نقطه ای که تصور کنم هفته ی قبل همین موقع ها خیلی ها مثل خودم اینقدر متعجب بود که نمی دانست چه می گذرد دور و برش و از اینکه کمی قبل تر از یک هفته ی قبل همین موقع، مادربزرگم با چه شوری توی  ۷۵ سالگی می خواست برای اولین باز به شناسنامه اش مهر بزند و تصور خودم به اینکه از صبح هوش و حواس نداشتم و مدام می گفتم: کی می خواهیم برویم برای رای؟

اینقدر مبهوت شده ام که هیچ چیزی نمی توانم بگویم! از دیروز تا حالا حتی برای حرف زدن هم نیرو ندارم. برایم مهم نیست کی انتخاب شده و کی نشده، فقط مبهوت چهره هایی هستم که این روزها دیدم، چهره های قرمز، رنگ قرمز، رنگ سبز، چشمهای دود گرفته ای که می سوزد، یاد پیس کردن اسپری فلفل روی صورت معلمم به جرم خرید کردن توی خیابان!

هنوز هم مبهوتم و محتاجم به یک لیوان آب یخ که بریزند روی سرم و بگویند بیدار شو صبح شده!

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 4:26 بعد از ظهر | Sun 21 Jun 2009

....

 

خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود


من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد


از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد:


خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها


روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب


من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد


وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان


من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود


تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »


وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد

 

 

روزهای سختی را داریم پشت سر می گذاریم... به امید روزی که صداقت و برابری انسانها را باهم دوست و رفیق کند!

روح همه ی کسانی که برای این امید جان داده اند شاد...

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 10:30 بعد از ظهر | Mon 15 Jun 2009

مجهول

ازین روزها حرفهای بسیاری دارم. هر روز می گویم بنویسم اما نمی شود

شاید فردا بنویسم... شابد هم هیچوقت.

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 11:16 قبل از ظهر | Fri 12 Jun 2009

جگر کاملیا

 

دانه های گوش ماهی مانند ماکرونی را کاملا یادم هست. قل می خوردند توی آب و من کیف می کردم و منتظر بودم که ده دقیقه بگذرد و من با اشتیاق با سس مایونز و نخود فرنگی های سبز کوچولو قاطی اش کنم و از دستپختم لذت ببرم! حس خوبی بود. صبح ها همیشه کارم همین بود. مخصوصا وقتی دسته بعداز ظهری بودم. از ساعت 10 شروع می کردم به درست کردن این طور چیزها و تا 12.5 می خوردمش بعدش هم که ناهار می خوردم تنهایی و می رفتم مدرسه. مثل همیشه با تاخیر!

روزهای خوبی بود! هر روز یک چیز! پختن تخم مرغ در ده مدل! با قارچ گوجه پنیر پیتزا... گاهی می چسبید ته قابلمه گاهی می سوخت! گاهی جزقاله می شد! فقط خدا می داند چند دفعه کتری را سوزاندم! آخر یکی نبود بگوید بچه مگه چای می خورد دختر؟!

****

هیچوقت نخواستم یاد بگیرم چی را چطور می پزند. غذاهای خودم را دوست داشتم چون سس مایونز داشت . چون می دانستم و می دانی که توی زهرمار هم مایونز بریزی مزه ی خوبی و بهتر است بگویم خیلی خیلی خوبی می گیرد حتی توی آبگوشت! همین کافی بود برای اینکه برای دستپختم صفا کنم و هیچوقت نگذارم به شکمم بد بگذرد.

 

****

آنروز ولی باید شروع می شد! آنروز که همه مسافرت بودند ولی توی راه داشتند بر می گشتند و من دست تنها باید برای دو تا خانواده (خودمان و دایی) غذا می پختم!

همه چیز هم همیشه توی زندگی ام از اعتماد به نفس شروع می شود! این هم دقیقا از لحظه ای شروع شد که با اعتماد به نفس گفتم: آره!

به آخرش هم فکر نکردم که این کارم یک ریسک است آنهم توی خانه ی مردم! باز خانه ی خودت باشی فوقش برنج شفته می خوری! کاش دوربین فیلمبرداری دم دستم بود که نشان می دادم چه گندی دارم بالا می آورم! فقط توکل کردم! آن از آن قابلمه ی خورشت بود که ته گرفت و با رب رنگ آب خورشتش را از قهوه ای کردم قرمز. آن هم از برنجی که زیر ته دیکش روغن نریختم! بعدا یادم افتاد. از آن لحظه که کیسه ی برنج آویزان شد تلپی توی قابلمه ی پر از آب و من نمی دانستم دانه های برنج آن تو را چطور خشک کنم! چه لحظات پر استرسی بود. آن لحظه حالم به هم می خورد از هرچه خانه داری! از هرچه برنج! از هرچه لحظه هایی که به خاطر آشپزخانه از عمر آدم هدر می رود! حالم داشت از هرچی خانه داری بهم می خورد وقتی کیسه ی برنج آویزان شد توی ظرف پر از آب جلوی دستم! اصلا نمی دانستم باید چه کار کنم! با آن برنج خیس! دست تنها برای شش نفر برای اولین بار از اینها بپزی خیلی کفری می کند آدم را!

با یک نه گفتن همه چیز حل می شد ولی غرورم نگذاشت بگویم نه! آنهم به دایی جان! گفت بلدی برنج درست کنی؟ گفتم آره! و همه چیز از آن لحظه شروع شد! یک کلیتی را می دانستم ولی جزئیات را اصلا! اولین بار بود... اگرچه خیلی راحت بود. اولین برنجم هم خیلی خوشمزه شده بود. فرقی با برنجهایی که تا آن زمان خورده بودم نداشت! نتیجه اش خوب شد ولی سر رفتن حوصله ام بد جوری اعصابم را به هم می ریخت! همه اش به این فکر می کردم که توی آن دقابقی که صرف برنج درست شدن می شود چه کارهای مفیدتر دیگری می توانم انجام بدهم! حتی خواندن دو جمله توی کتاب را هم ترجیح می دادم!

نمی دانم تو که داری این را می خوانی چقدر وقت صرف این کارها می کنی. چطور صبح ات را به ظهر می رسانی . چقدر کار مفید می کنی در طول روز! فقط می خواهم بگویم زندگی با ارزش تر از اینهاست که همه اش توی آشپزخانه بگذرد! فکر می کنم واژه ی ضعیفه از طرف مرد های شکم پرست گفته شده!

البته طفلک دایی اگر می دانست من اینکاره نیستم عمرا می گذاشت دست ببرم به قابلمه! فکر کنم دلشوره ی او از من بیشتر بود!

این را اضافه کنید در کنار جمله ی : کار امروز را به فردا نینداز:

 

کاری که با ۵ دقیقه می شود انجام داد. نگذار یک روز صبح با نشاط را از زندگی ات بگیرد!

 

آن لحظه اینقدر زور بهم داشت که به انجام همه کاری تن می دادم به جز برنج پختن!

دیگر وقتی ندارم برای تلف کردن! نمی دانم این یعنی خوب یا یعنی بد!

 

 *

پ.ن :

جیگر کاملیا اسم جگر فروشی سر کوچه ی دائی ام است! وقتی این متن را می نوشتم همه اش تابلوی جگر کاملیا به یادم می افتاد! عنوان کاملا بی ربط است!:))

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 2:54 بعد از ظهر | Wed 6 May 2009

از یاد رفته... بر باد رفته...

 

 

از صبح تا حالا صدای آهنگ خواندنش دارد توی گوشم و مغزم می پیچد. تک تک انگشتهایش را روی پیانو حس می کردم. تمام احساسش را می گذاشت روی فشارهایی که به آن دکمه های سیاه و سفید بود گاهی چشمهایش را می بست. گاهی باز می کرد و با نگاهی به من لبخند می زد. اصلا توی حال خودم نبودم. به زور بغضم را نگهداشته بودم. گاه گاهی چشمهانم می شد پر از اشک ولی به زور قورتش می دادم که نفهمد دلم برایش می سوزد. باورم نمی شد که یک روزی ببینم سحر اینطور پیانو می زند. اما مدام یک چیزی روی اعصابم می رفت. یک چیزی توی گوشم وز وز می کرد. مغزم را به کار گرفته بود که از خودم بپرسم چرا؟

و بعد هم پشت سرش این جواب بیاید توی ذهنم که خودش! تقصیر خودش بوده!

دستهای سحر  ۳۷ ساله با ناخن هایی که رنگ لاکش پریده بود. با چشمهایش که هر از گاهی یا از تعجب یا از حسرت یا از خوشحالی گرد می شد. لباسهای نخی و نسبتا نازکش که چند تا چندتا روی هم پوشیده بود با یک شلوار گل گلی کمرنگ گشاد که بالایش کش داشت. دستهایی که خدا داده برای اینکه بتواند تمام احساسش را با حرکات انگشتانش منتقل کند تبدیل شده بود که دستهایی که خیلی وقت است به خاک و گرد و دوده می خورد برای اینکه خرج تریاک و ولگردی های شوهرش را در بیاورد.

نمی دانم... الان که فکر می کنم شاید به ذهنم آمد که اینهم یک نوع عشق ورزیدن است. نمی دانم...

تمام حرکات انگشتانش را روی دکمه های پیانو یادم هست. وقتی که با دست راستش روی کلید ها فشار می داد و دست جپ اش را آماده باش نگهداشته بود آن بالا که هر وقت لازم شد روی دکمه ها فرود بیاورد.

فکر اینکه یک روزی سحر کی بوده و الان کی شده خیلی ناراحت کننده است. قبلا گفته بود که در یک خانواده ی طهرانی به دنیا آمده...توی محله ی ونک زندگی کرده و یکهو توی 16 سالگی یک کسی آمده و تمام هست و نیستش را به باد داده. تعریف می کند از عشقش. از معلم های موسیقی اش... آقا سیاوش و آقا فکی... شاید یک روی فکر می کرده به اینکه یک روزی خوابهای طلایی اش به تحقق بپیوندند و شهزاده ی رویاهایش توی شانزده سالگی بیاید و ببردش توی یک قصر رویایی. با اینکه اصلا اینطور نشده... شاهزاده اش که آمده در حال تاخت و تاز از کمرش گرفته و به جای اینکه بر روی اسب بنشاندش از آن بالا تالاپی کوبیدش زمین و بعد که پیاده شده، سحر دیده که اسبی نیست و بعد هم ثابت شده که اسب عاریه بوده و مرد هیچ نداشته!

داستان عشق بعضی آدمها را که می شنوم گاهی از هرچه عشق و ازدواج می شود حالم بهم می خورد. از اینکه این تصمیم مهم چی هست که بعدش تمام زندگی آدمها را تحت شعاع قرار می دهد.

اینکه عاشق مردی بشوی که به خاطرش تو را از خانواده طرد کنند. وقتی از اصلت حدا شدی جلوی چشمت همانی که عاشقش بودی و عاشقت بوده زن بیاورد خانه و تو و پسرت منتظر رخصت آقا باشید که اجازه ی آب خوردن بدهد! به آدم خیلی زور دارد! اینکه زنی کار کند و بعد بیاید بریزد توی گلوی کسی که پول خیانت به او را دارد جمع می کند... خیلی زور دارد! خیلی! به عمق قضیه که فکر کنی آنقدر دردناک می شود که اصلا نمی توانی تصورش را بکنی!

داشت پله ها را تمیز می کرد. خیلی وقت بود که می شناختمش ولی همکلام نشده بودیم. فکر می کردم همصحبتی باهاش همه اش شوخی و خنده است. از دیگران شنیده بودم که باید به حرفهای بچگانه اش بخندم. ولی اینبار با خودم گفتم دوست دارم یکمی هم که شده جدی باشم. دوست داشتم از زندگی اش بدانم. از اینکه یک زن بد سرپرست چه مشکلاتی دارد.. خیلی سوال های دیگر توی ذهنم بود. دوست داشتم ببینم چطور ارگ می زند. چطور می رقصد چطور حرف می زند.

حس خبرنگاری ام گل کرده بود. mp3 ام را روشن کردم و موضوع ضبط کردن صدایش را واضح گفتم. فکر می کردم امتناع کند ولی اینطور نبود. یکطوری خودش را جمع و جور کرد که انگار همین الان قرار است اینها برود توی رادبو.

فکر می کردم آدم ساده است. همه دلشان می سوزد که سحر یک تخته اش کم است...! اما یک چیزهایی را که شنیده ام فهمیدم که از خیلی از باهوش ها هم زیرک تر است! زمانی که تعریف کرده بود از خانه ای که برای کار رفته بود و پسر آن خانه بی شرمانه می خواسته از سادگی اش سوء استفاده کند اما او با تمام نیرویش از خودش دفاع کرده و نگذاشته ... تازه این یک موردش بود که گفته. شاید بقیه ی چیزها را برای خودش بی آبرویی بداند. پرسیدم از مشکلاتی که با آنها مواجه شده. نمی دانم خودش را می زد به آن راه یا واقعا نمی فهمید چه می گویم. حس می کردم دارد مرا می پیچاند. می گفت سخت ترین کار برایش پیش آن دکتری بوده که توی سرما برایش مبل می شسته...

از زندگی اش که می گفت پر بود از رنج ها و بدبختی ها. با خودم می گفتم اگر به جای طرد شدن چاره ی دیگری برایش می اندیشیدند چقدر خوب می شد. چی می شد که سحر هم مثل خیلی های دیگر که هوششان کم است بروند مدارس آنطوری و لا اقل سادگی برایش دردسر نشود.

دعوتش کردم توی خانه. با دیدن پیانو ذوق زده شده بود. بدون اجازه و خیلی با شتاب رفت به سمتش. پرسید " با چی روشن می شه". اینطرف و آنطرفش را نگاه کرد و بعد شروع کرد به زدن... خوابهای طلایی... اوه چقدر یا این آهنگ دلم گرفت... دوست داشتم بدانم این آهنگ ها را به یاد چه کسی می خواند. سلطان قلبش چه کسی است... می گفت آقا سیاوش و آقا فکی... به یاد آنها می یوفتد وقتی این آهنگ را می زند. توی رابطه ی همسر داری اش فقط ترحم وجود داشت. دلش برای شوهرش می سوخت که قدرش را نمی داند. دلش برای پسر هجده ساله اش می سوخت که سی دی می شکند و در و دیوار خانه را داغان می کند. دلش برای آنها می سوخت که نفهم هستند و قدر زحمتهایش را نمی دانند. دلش می سوخت برای شوهرش که بیکار است. برایش که به قول خودش دیوانه است!

برایم کمی هم رقصید. همانطور که می گفت،مثل گوگوش می رقصید. از آقا سعید می گفتُ فامیل همسایه شان که توی یک مجلس تولد همسایه شان از سحر دعوت کرده که بخواند و سعید هم آهنگ بزند. از اینکه گاهی هم با اداهای گوگوش می رقصیده و مهمانها را خوشحال می کرده. چقدر از شاد کردن دیگران لذت می برده. یک طوری از آقا سعید حرف می شد انگار که من سالهاست او را می شناسم. خیلی ساده حرف می زد. کارهایش را با تمام جزئیات می گفت. خیلی بی غل و غش بود.خیلی! زیرو رویش یکی بود. هرچه توی دلش داشت می ریخت بیرون. زیاد حرف زد. می توان بگویم خیلی از حرفهایش را فقط تائید می کردم. بد جوری می رفتم توی حرفهایش. توی زندگی اش. اینقدر که بعضی از حرفهایش را نمی رسیدم گوش بدهم. از زندگی ایده ال پرسیدمش ازش. زیاد مفهوم ایده آل را نمی داست. سوال را برایش ساده کردم. و در نهایت از جوابهایش فهمیدم که تنها چیزی که از زندگی می خواهد این بود که خانواده و اعضایش با هم همکاری داشته باشند. از اینکه شوهرش بی خیال است رنج می کشید. آرزویش را بهم گفت . در مورد اینکه برود یک روی توی آمریکا و معروف بشود و بزند و برقصد. پرسیدم اگر بخواهی از اول زندگی ات را شروع کنی دوست داری چی بشوی.

از سوالم ایراد می گرفت. اصلا در تصورش نبود که یک روزی دوباره متولد بشود و ادامه بدهد. می گفت همینی هست که هست. دیگر باید بسازی. حتی می گفت مطمئن باش که نمی توانی فکر کنی که دوباره برگردی جای قبلت.

چندتا از آهنگهای گوگوش را برایم خواند. حال و هوایم حسابی عوض شده بود. هنوز هم توی همان حال و هوا هستم.

کاش می شد یک چیزهایی دوباره تکرار بشود...

 

*سحر نظافتچی پله های آپارتمان

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 0:36 قبل از ظهر | Mon 13 Apr 2009

خواب اغفال!

 

بعد از سحری معمولا یک ساعتی می خوابم...

امروز هم یک جایی بودم که یکهو یک خانومی آمد... کمی هم تپل بود. آمد جلو گوشه ی آستینم را گرفت . گیر داد  که بیا یک کار کوچکی باهات دارم. باهم رفتیم تا کمی جلوتر...  سر پله ها ایستادیم... هی مقدمه چینی کرد. بد جوری خوره داشت می خوردم می خواستم ببینم چه می خواهد بگوید. هی اصرار کرد... هندوانه می داد زیر بغلم. هی می گفت که تو مختاری هرچه می خواهی انتخاب کنی. من هم هی به خودم می پیچیدم و هی در دلم می گفتم جان ب ِ ک َ ن خوب!!! بگو...

بازهم هی قربان صدقه ام می رفت و می گفت تصمیم مهمی است که البته تاکید داشت روی اینکه من مختارم که جوابم را چه بدهم. کلافه ام کرده بود. هی لبخند می زدم می گفتم چشم! ولی باز ادامه می داد به تعارف های حال به هم زنش!

دقیقا مثل بکدفعه ی دیگر حالم سر اینطور چیزی بد شد! همان دفعه ای که یکی از خانم های آَشنا مان مثل همین خانم بدجور چسبیده بود و بعد از کلی قسم و قرآن به جان خودش و مادرم و مادرش و بعد از کلی "خواهش می کنم" گفتن های من به حرف آمد و اشاره داد که بلیط استخر مجانی می خواهد!

این خانم اینطور که اصرار می کرد و حق اختیار و انتخاب برایم گذاشته بود توی یک نایلون دسته دار و داده بود دستم، به نظر می آمد تنها موردی که می خواهد مطرح کند خواستگاری است. البته آمادگی مطر شدن موضوعات تهوع آور دیگری هم مثل بلیط مجانی داشتم!

در حین تحمل کردن لحظات جان فرسای اصرار های آن خانم بودم یک هو دیدم صدای یکی می آید که هی می گوید شکوفه... شکوفه!

بعد هم که سرم را برگرداندم طرفش گفت: دیگر کی می خواهی بیای؟ خورشید درآمده!

ها ! مادرم بود دیگر! آمده بود بیدارم کند برای سحری. گفتم می آیم می آِیم!

سریع چشمانم را بستم هنوز آن خانومه آنجا داشت اصرار می کرد. توی دلم گفتم الحمد لله تا بروم صبحانه بخورم یکم هم این مغز داغ کرده ی من آرام می گیرد!

با عجله زدم روی شانه اش و گفتم خانم! گوش نمی داد! فقط حرف می زد! با صدای بلند گفتم : خانم!!!حرفش را قطع کرد... یک لحظه سکوت شد. آرم گفتم می روم تا ده دقیقه دیگر، بمانید ها!  بر می گردم. خیلی دلم می خواست بدانم برای چه اصرار می کند!

با عجله یک ضرب مثل فنر از رختخوابم پریدم بیرون ... هنوز توی خواب و بیداری بودم. اصلا نفهمیدم چه خوردم! هنوز خواب بودم! به حرفهای آن خانوم فکر می کردم! یعنی چه می خواست بگوید؟

با خوشحالی برگشتم! توی ۵ دقیقه سحری را خوردم. مشتاق شنیدن حرفهای آن خانم بودم! پریدم توی رختخواب، پتو را هم کشیدم روی سرم و چشمانم را بستم. گفتم جانم، می فرمودید!  هرچه می کردم خانم را نمی دیدم! دنبال آن خانوم می گشتم. کاش لا اقل اسمش را پرسیده بودم!

خانوم! خانوم! ای بابا! ده دقیقه ای معطل شدم! چشمانم را بسته بودم، اگرچه توی خواب چشم می چرخاندم! ولی نبود! نمی آمد! کلافه شده بودم! اُه!  اینقدر تعارف کرد که وقت گذشت آخرش هم نفهمیدم چه می خواست بگوید! حوصله ام سر رفت! نمی آمد!

با اخم پتو را از روی سرم کشیدم کنار، نگاهی به تلفن همراهم کردم. دیر شده بود! باید کلی کار انجام می دادم. شانه هایم را دادم بالا و بلند شدم نشستم روی رختخوابم!  به کمد روبه روی ام خیره شدم و  گفتم! اصلا به درک! من که نه بلیط مجانی دارم نه قصد ازدواج!

 نتیجه ی اخلاقی:

توی بعضی کارها فس فس کردن همه چیز را خراب می کند!مردم که روی طاقچه ننشسته اند منتظر اراده ی آدمهای دیگر!!

پ.ن:

امشب زود می خوابم که اگر آمد وقت برای تعارف کردنش زیاد باشد، کاش بیاید ببینم حرف حسابش چیست!

 

!! نوشته شده توسط کیبورد و ده تا انگشت | 3:26 بعد از ظهر | Sun 15 Mar 2009